تبليغاتX
میعاد در لجن

مي روييد. در جنگل، خاموشي رویا بود.

شبنم ها بر جا بود.

درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشاتر، و خدا در

هر... آيا بود؟

خورشيدي در هر مشت: بام نگه بالا بود.

مي بوييد. گل وابود؟ بوييدن بي ما بود: زيبا بود.

تنهايي، تنها بود.

نا پيدا، پيدا بود.

»او» آنجا، آنجا بود.

 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:58 قبل از ظهر |


تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها.
 
و هنوز، ما در کشت، در کف داس.
ما ماندیم، تا رشته شب از گرد چپرها وا شد، فردا شد.
 
روز آمد و رفت.
تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها.
 
و هنوز، یک خوشه کشت، درخور چیدن نه، یاد رسیدن نه.
 
و هزاران روز، و هزاران بار
تاریکی، پیچک وار، به چپرها پیچید، به حناها، افراها.
 
پایان شبی، ما در خواب، یک خوشه رسید، مرغی چید.
 
آواز پرش بیداری ما: ساقه لرزان پیام.


+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:15 بعد از ظهر |

شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست

+ نوشته شده توسط شاسوسا در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 11:2 بعد از ظهر |

       

+ نوشته شده توسط شاسوسا در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده توسط شاسوسا در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 10:28 قبل از ظهر |
                    
+ نوشته شده توسط شاسوسا در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 10:33 قبل از ظهر |

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت

+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 11:53 قبل از ظهر |

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
 
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب شکستم
 
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 
خم شو شاخه نزدیک

+ نوشته شده توسط شاسوسا در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 8:18 قبل از ظهر |

تا سواد قریه راهی بود
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی
شب درون آستین هامان
می گذشتیم از میان آبکندی خشک
 از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 کوله بار از انعکاس شهرهای دور
 منطق زبر زمین در زیر پا جاری
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد
پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست

+ نوشته شده توسط شاسوسا در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 10:31 قبل از ظهر |

... من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم،

كز بدي بخت، در شهر شما

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

هر سري با عالم خاصي خوش است

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

من خوشم با زندگي كوهيان

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

*****

به به از آنجا كه ماواي من است،

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

به به از آن آتش شبهاي تار

در كنار گوسفند و كوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

زندگي در شهر، فرسايد مرا

صحبت شهري بيازارد مرا ...

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرين بروحشت اعصار باد ...

+ نوشته شده توسط شاسوسا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 11:9 بعد از ظهر |

 

باید بسوی سردی و تنهایی و تهی در فضای یخ زده دنیا خودمان پیشروی کنیم .

تعـادل را همانقدر نگاه داریم که نیفتیم ،همان قدر خودمان را کوچـک کنیم که از

احتیاج به هـوا و نقطه اتـکا بتـوانیم چشم بپوشانیم.

 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 5:34 بعد از ظهر |

این کیست گشوده خوشتر از صبح
پیشانی بی کرانه در من
 
وین چیست که می زند پر و بال
همراه غم شبانه در من
از شوق کدام گل شکفته ست
 
این باغ پر از جوانه در من
 
وز شور کدام باده افتد
این گریه بی بهانه در من
جادوی کدام نغمه ساز است
افروخته این ترانه در من
فریاد هزار بلبل مست
پیوسته کشد زبانه در من
ای همره جاودانه بیدار
 
چون جوش شرابخانه در من
 
تنها تو بخواه تا بماند
 
این آتش جاودانه در من

+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

+ نوشته شده توسط شاسوسا در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 10:42 بعد از ظهر |
                   
+ نوشته شده توسط شاسوسا در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 11:47 بعد از ظهر |

سايه جان! رفتني استيم بمانيم كه چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه

درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه

خود رسيديم به جان، نعش عزيزي هر روز
دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه

آري اين زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه

دور سر هلهله و هاله شاهين اجل
ما به سر گيجه، كبوتر بپرانيم كه چه

كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه

بدتر از خواستن، اين لطمه‌ي نتوانستن
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه

ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه

گر رهايي است، براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه

ما كه در خانه ايمان خدا ننشستيم
كفر ابليس به كرسي بنشانيم كه چه

مرگ يكبار -مثل ديدم- و شيون يك بار
اين قدر پاي تعلل بكشانيم كه چه

شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه

+ نوشته شده توسط شاسوسا در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 1:17 قبل از ظهر |

همیشه برنده خواه تو، همیشه مات خواه من!

 بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!

 

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

 نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!

 

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر

 همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!

 

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو

 نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!

  

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!

 دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!

   

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

 دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!

  

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی

 تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!

 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 3:0 قبل از ظهر |
            

+ نوشته شده توسط شاسوسا در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 0:39 قبل از ظهر |
       
+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

 بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد

یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

 ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

 باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت

پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها ، پاییز

+ نوشته شده توسط شاسوسا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:45 بعد از ظهر |

درها به طنين های تو واكردم

هر تكّه نگاهم را جايی افكندم، پر كردم هستی ز نگاه

بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روی لجن ديدم، رفتم

به نماز.

در بن خاری، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به

جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود

گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

لرزيدم.

وزشي می رفت از دامنه ای، گامي همراه او رفتم.

ته تاريكی، تكه خورشيدی ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم.

*****

+ نوشته شده توسط شاسوسا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:31 قبل از ظهر |
       
+ نوشته شده توسط شاسوسا در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |

میگن کلاغ  قارقاری تورو چه به باغ درباری

سکه نداری دون می خوای عاشق مهربون می خوای

خوش بود دلم دوسم داری

میگن که تو حق نداری

یه دلخوشی داشتم اونم ازم گرفتن اجباری

پیغوم رسید که اون ورا جا نیست واسه کوچیکترا

آهای کلاغ دیونه اینجا جای بزرگونه

خوش بود دلم یه کسی هست

یه عمر مشه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش

قارقاری کرد تو سرسراش

میگن باید فرار کنم

دلمو آخه چی کار کنم

چه خاکی من بر سر این تک دل بی قرار کنم

+ نوشته شده توسط شاسوسا در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |
                         
+ نوشته شده توسط شاسوسا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 12:11 بعد از ظهر |
   
+ نوشته شده توسط شاسوسا در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 9:14 قبل از ظهر |

بر تن خورشید می پیچد به ناز
 چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
 دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من

 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 7:47 قبل از ظهر |

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است

+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 7:30 قبل از ظهر |

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ه ای دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک

+ نوشته شده توسط شاسوسا در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 3:1 بعد از ظهر |

تنها

غمگین

نشسته با ماه 

 در خلوت سکوت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه 
 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست

در گوشه ای بمیر که این راه راه تست

این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست

وین رخت پاره دشمن حال تباه تست

در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر

جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست

باور مکن که در دلشان میکند اثر 

این قصه های تلخ که در اشک و آه تست

اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست

در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا

این شعله های خشم که در هر نگاه تست
 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:45 بعد از ظهر |

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی كس"

ز خود بيگانه، از هستی رميده

از اين بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدی ها چشيده

 

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سكوت جاودانی را شكستند

 

+ نوشته شده توسط شاسوسا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |
>